★..تک گل خنده‌های من..

..✿.در کوچه پس کوچه‌های روزهایم تنها به دنبال یک..

من چقدر توی پست قبل آخ و واخ کردم!!!

فک کنم از صدقه سر همین آخ و واخا بود تا شش ماه حرف نزدم!!

شش ماهش یه ذره زیادی عجیب غریب بود...!!!

اااا... یادم رفت... ۹۴ تموم شدااا!!!

۹۵ شروع شد... اونم چه شروعی... عجیب و غریب!!!

شاید ۹۴... سالی بود که من نتیجه‌ی خیلی از تصمیم‌هام رو توش دیدم..

شاید سالی بود که... بیشتر از هر چیزی خودم رو توش گم کردم... و تازه فهمیدم واقعن خودم رو نمیشناسم...! 

شاید... تعبیری از خیلی چیزها بود..

از یه دوستی، در توصیف یه سالی شنیده بودم که می‌گفت... فلان سال.. (که زمان گفتن این حرف رو به اتمام بود) گفت که سال بدی نبود ولی سال قشنگیم نبود...

نمیدونم.. یا دقیق یادم نمیاد چه بلاهایی سرش اومده بود توی اون سال که این حرف رو زد... ولی درباره‌ی ۹۴ هر چی که فکر می‌کنم کمتر به نتیجه می‌رسم که چه اسمی روش بذارم...

اسمش رو بذارم.. سال خواسته نشدن... سال گمنامی... سال.. فراموش شدن... نمیدونم دقیق... ولی سال عجیبی بود.. 

تلخی زیاد داشت... حال نامساعد زیاد... ولی.. گذشت... ولی همش عجیب بود.. اونقدر عجیب که حتا بعد از تحویل سال ۹۵ هم باورم نشد که ۹۴ تموم شده... ولی عجیب‌تر.. برام این بود که... خوشحال نبودم از تموم شدنش... شاید چون.. آمادگی ۹۵ رو نداشتم...

چند ساعت بعد تحویل بود.. پای یه برگه‌ای باید تاریخ میزدم... 

برعکس هر سال که تا اوایل اردیبهشتم تاریخ رو اول میخوام بنا به سال قبل بنویسم... 

این بار.. بدون فکر همون ۹۵ نوشتم... 

به دنیای ده سال قبلم که فکر می‌کنم خندم میگیره... سال ۸۵ !! 

سال ۸۵ چی بودم و امروز ِ ۹۵ چی!!!

چند دقیقه مونده به دوی صبح! دوی صبح ۳۱ فروردین ۱۳۹۵ !!! 

۱۳۹۵ ... فقط امیدوارم... عاقبت هممون آخر این سال خیر باشه... 

تجربه‌های ۹۴ امروز برام مونده... 

۹۴‌ای که.... شاید اگه میشد که تکرارش کنم... یه سری از اشتباهات رو تکرار نمی‌کردم... ولی خب... ۹۴ نتیجه‌ی تصمیماتم شد...!!! 

چه خوب چه بد... فقط... امیدوارم... بتونم از پس پرده‌ی همشون... باز بلند بشم...

این روزها هم عجیبن...

شاید زندگی... وصف و حالش... کلن عجیبن...

بالای هدر پرشین بلاگ نوشته... بزرگترین جامعه‌ی اینترنتی ایرانیان....

هنوزم مثل قبل وبلاگ مینویسن؟! 

| سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٥ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | ارغوان نظرات () |

آخ که چقدر دلم تنگ شده... واسه کلمه‌‌ها رو اینجا ردیف کردن...

واسه از ته دل آپ کردن... هر چند دیر به دیر می‌نوشتم.... توی این تگ گل خنده‌های من...

ولی چقدر تنگ شده.... واسه ثانیه‌ به ثانیه عمری که اینجا سپری میشد... ثانیه‌هایی که بهترین ثانیه‌های عمرم رو ساخت... با آدمایی آشنام کرد.. که بعضیاشون شدن... اجزای غیر قابل انکار روزهای الانم... 

روزای منِ هجده سال و اندی....

منی که الان نمیدونم کجای دنیا وایسادم... ولی... میدونم هر چی بلدمه... بخاطر عموپورنگه...

عموپورنگی که هنوز برنامش.. برام یه دنیا فاصله میاره... از حال و گرفتاری و اضطراب... 

برگشتم... دیگه میخوام برگردم.. به اینجایی که دنیایی رو برام رقم زد... به دور از هر ترس و بدی و تلخی‌ای... 

دیگه میخوام اینجا ثانیه به ثانیه‌های زیادی رو بنویسم... 

از خاطره... از عشق... از باورهام... از دنیام... 

عمو؟ میشه؟ 

شاید...دیگه وبلاگ نویسی... واسه‌ات کمرنگ شده باشه... شاید با وجود اینستاگرام... وبلاگا کیلو کیلو خاک رو روی خودشون تحمل کنن... 

اما.. من میخوام برگردم....

میخوام دوباره اینجا بنویسم... 

از خودم... از حالم... از دنیایی که برام با عموپورنگ معنا پیدا کرد...

خیلی اتفاقا افتاد... اتفاقایی که.... بیخیال...

میخوام برگردم... و برمیگردم... با کلی حرف... دیگه لازمم نیست کسی رو خبر کنم... خودم مینویسم... هر کی خوند... ممنونشم

تک گل خنده‌های من...؟ حاضری یه بار دیگه... باعث خنده‌های من باشی... 

همون خنده‌هایی که ماله دنیای عموپورنگیمه؟ همون خنده‌های از ته دل... سر برنامه... 

همون خنده‌های... دنیایی که از همین جا شروع شد.... از همینجا باور شد....

آخ که چقدر دلم تنگ شده.... چقدر... چقدر...

قدرش... غیرقابل توصیف شده برام.... ولی خیلی زیاده.. خیلی.... 

| سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٤ | ۱:۳٢ ‎ق.ظ | ارغوان نظرات () |

پنج سال... 

تک گل خنده‌های من رو میگم.. امروز.. پنج ساله میشه...

تک گلی که پنج ساله اسم من رو به عنوان نویسنده و دارنده‌ی این وبلاگ به دوش میکشه... تک گلی که... نمیدونم ولی. یه جور خاص برای من گل بود.. هست... خواهد بود..  

تک گلی که.. خیلی زود بهش برمی‌گردم و فعالیتم رو دوباره توش از سر میگیرم... تک گلی که.. برای من... واقعن یه تک گله.. 

تولدِ پنج سالگیت مبارک... تک گلِ من... تک گلِ خنده‌های من...

| شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ | ارغوان نظرات () |